تبليغاتX
میمه ای ها

  ميمه اي ها، خوش آمديد

 
منوي اصلي
لينک ها


بلدرچينکده ميمه
میمه دی
وبلاگی برای دل
ارتباطات
وزوان پاتوق
دبیرستان شریعتی
میمه بزرگ
زندگی سبز
عصرمیمه
روستای سه
من ارتباط دارم پس هستم
ارتباطات دات کام
روستاي ازان
تابان میمه
وزوان 2008
ميمه سرافراز
قافله
ونداده اي هاي مقيم تهران
شهداي ونداده
شهيد بهراميان ونداده
سازمان ملي جوانان شاخه وزوان
زندگی سبز
شهداي ميمه
شهرداي ميمه
شهرداري وزوان
حيات وحش ميمه
ميمه درماهواره
فرش ميمه
آموزش و پرورش
پارادوکس (میمه)
آموزش خبر
مطبوعات
نشريات
پايگاههاي اينترنتي 1
پايگاههاي اينترنتي 2
پايگاههاي اينترنتي3
پايگاههاي اينترنتي4
لينكده من و دوستان
كتابخانه مجازي1
كتابخانه مجازي2
كتابنامه
كامپيوتر
اينترنت
باستان شناسي
تاريخ ايران
جامعه شناسي
آموزشي
پزشكي 1
پزشكي 2
جزيره دانش
شبكه علمي
ايرانيان خارج ازكشور
موبايل وماشين ...
مدرسه اي ها
وبلاگ بچه ها
سرگرمي
زبان انگليسي 1
زبان انگليسي2
زبان انگليسي3
زبان انگليسي4
مترجم
انگليسي آمريکايي
اصفهان
فرمانداري ميمه
جوشقان و کامو
يك همشهري
باستانشناسي
تاريخ ايران
يك سايت مفيد
كامپيوتر
کاشان
برزک
نياسر
قمصر
نطنز
نطنز
گلپايگان
خوانسار
قهرودي
جوينان
باستان شناسي
باستان شناسي
مقصود
کامپيوتر وزوان
دانلود بامرام
اصفهان فوتبال
شکار و طبیعت
موسیقی
دانلود نرم افزار
پیام نور وزوان
عروسان نايين
يک انجمن توپ
حسن رباط
صادق هدایت
وبلاگ تیغله
میمه موبایل
خاک آشنا


چهره هاي هميشه ماندگار

BubbleShare: Share photos - Powered by BubbleShare


جاودانه ها





یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است...

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را  بخواند!  زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:

"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد" !

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد . پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

نوشته شده توسط علی وطن خواه در یکشنبه هفدهم آبان 1388     بيان انتقادات و پيشنهادات

چه کسی جای چه کسی نشسته؟

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت...

در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست!!!

قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست...

جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد!!!

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟

نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه.

او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست !!!

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد...

نوشته شده توسط علی وطن خواه در یکشنبه هفدهم آبان 1388     بيان انتقادات و پيشنهادات

خيانت مطبوع

جک و دوستش باب تصميم مي گيرند برای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای اسطبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است
زني زيبارو در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند. زن گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند
جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در اسطبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد . زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به اسطبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه مي افتند
------------ --------- --------- ------
حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن صاحبخانه ای است که يک شب توفاني به آنها پناه داده بود
پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟
باب پاسخ داد: بله
جک گفت: يادته که ما در اسطبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟
باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه
جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟
باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله...من...
جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من .. بهترين دوستت را ..
جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد... ، باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک... من مي تونم توضيح
بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط...حالا چي شده مگه؟
.
.
.
.
.
جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته !!!

نوشته شده توسط علی وطن خواه در یکشنبه هفدهم آبان 1388     بيان انتقادات و پيشنهادات

مطالب پيشين

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است...
چه کسی جای چه کسی نشسته؟
خيانت مطبوع
کشتی نوح در کوه های آرارات...
عبادت و بندگی خدازیادی روزه و نماز نیست ؛ بلکه عبادت کثرت تفکر در امر خداست
هرگز زود قضاوت نکن!!
یک حکایت آموزنده
احمدجو برای تولید طنز شبانه خود آماده می‌شود
کوچک جنگلی و حشمت الاطباء در جنگل- 1295شمسی
یک نکته
خشم و عصبانیت
به یاد گذشته
دروغگو دشمن خداست
یک داستان کوتاه
زیارتگاه پیربادام در روستای کلوخ


درباره من


غربت عوالم خودش را دارد. از دلتنگي معمولي شروع مي شود تا هجوم خاطراتي كه سراسر دل را پر مي كند. اكنون به اين درد گرفتاريم. هر از چندگاهي به خود سرمي زنيم و از موضع عافيت، افكاري رنگارنگ را از خود بر جا مي گذاريم. شروع کردم این مقال را در یک روز تابستانی در سال 83 در پرشین بلاگ و بعد ادامه در همین جا......


نويسنده
<-علي وطن خواه->


لوگوي ميمه اي ها

جامع ترين سايت ميمه


وبلاگ های من و دوستان

سایت وزوان

هیات قمر بنی هاشم (ع)

صبح میمه

خبرگزاری فارس بخش میمه(آقای محسن فخریان)

وبلاگ هواشناسی میمه

نتیجه صدرالاسلام

فعال ترین وبلاگ های میمه

فوتوبلاگ میمه ای ها

شفق جوشقان

تباری از میمه دراسترالیا

بوین

یلدا

میمه ی اصفهان

کاکتوس

میمه

وزوان سیتی

برای اولین بار ونداده

سایت نماینده میمه درمجلس شورای اسلامی

آوای ازان

شهداي ميمه

دانشگاه نور دانش ميمه

دختری از وزوان

خوانسار

تنها شرکت اینترنتی میمه

ميمه قرق

کامو

میمه سیتی

توسِگا

جوشقان قالي

صحبت های دلنشین

شعر خوبان

موسسه حقوقي دانش پژوه

قاصدک

کریم آل طه

یک کاسه داغ کاچی

خاک آشنا

میمه (در دست ساخت)

پیک میمه

کیمیا

شاعر وزوانی محمدآقا

ویو زادگاه من

هیات ابوالفضل (ع)

پادشاه ها

قهرودی ها

فقط کمی برای خودم

کلهرود

لایبیدی ها

سایه بید

قهرود

جوینان


 
صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها |  طراح قالب



Powered By http://vatankhah.blogfa.com & .Com Copyright © 2008 by ali vatankhah
File #1" target="_blank">http://vatankhah.blogfa.com